زن در ادبیات فارسی

زن در ادبیات فارسی
قصاب الهی
(ساختن توصیفی لطیف از صحنهای خشن)
هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را کُشد آن گاه کشاند
چو دم میش نماند، ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند
به مثل گفتمت این را و اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به که ماند به که ماند به که ماند به که ماند
هله خاموش که بیگفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت ۲۰:۱۰ توسط محسن مردانی | نظرات
زن در ادبیات فارسی
ادبیات ما آکنده است از اشعاری تلخ و دلآزار در مورد زنان، که حتی بهصورت ضربالمثل درآمده است. مثل
چون نقش وفا و عهد بستند
بر نام زنان قلم شکستند
درجهان از زن وفاداری که دید؟
غیر مکاری و عیاری که دید؟
و بدترین ننگها برای یک مرد فرمانبرداری از همسرش بود چنان که گفتهاند
برکنده به آن ریش که در دست زنان است
زن چو دید او را که تند و توسن است
گشت گریان، گریه خود دام زن است
زن بعد از گریه از مرد عذرخواهی میکند، آنجاست که باز هم طبق معمول، مرد بدبخت کوتاه میآید!!
شد از آن باران، یکی برقی پدید
زد شراری بر دلِ مرد وحید
آنک بندهی روی خوبش بود مرد
چون بُوَد چون بندگی آغاز کرد
آنک از کِبرش دِلَت لرزان بُوَد
چون شوی چون پیش تو گریان شَوَد
آنک از نازش دل و جان خون بُوَد
چونک آید در نیاز او، چون بُوَد
آنک در جور و جفااَش دامِ ماست
عذر ما چِبوَد چو او در عذر خاست
زُیِّنَ لِلنّاس حق آراستست
زانچ حق آراست، چون دانند جَست
چون پِیِ یُسکِن اِلَیهاش آفرید
کِی تواند آدم از حَّوا بُرید
رستمِ زال اَر بُوَد وَز حمزه بیش
هست در فرمان، اسیرِ زال خویش
آنک عالم مست گفتش آمدی
کَلِّمینی یا حُمَیرا میزدی
این چنین خاصیتی در آدمیست
مِهر حیوان را کمست، آن از کمیست
سپس مولانا حدیث جالبی را از پیامبر نقل میکند
در بیان این خبر کی اِنَّهُنَّ یَغلِبنَ العاقِلَ وَ یَغلِبهُنَّ الجاهِلُ
گفت پیغمبر که زن بر عاقلان
غالب آید سخت و بر صاحبدلان
باز بر زن جاهلان چیره شَوَند
زانک ایشان تند و بس خیره روند
کم بُوَدشان رِقَّت و لطف و وِداد
زانک حیوانیست غالب بر نهاد
مهر و رِقَّت وصف انسانی بُوَد
خشم و شهوت وصف حیوانی بُوَد
پرتو حقست آن معشوق نیست
خالقست آن گوییا مخلوق نیست
چونکه بیرنگی اسیر رنگ شد
موسیای با موسیای در جنگ شد




